دعوت نامه
از شما دعوت میشه تا در نمایشگاه گروهی گرافیک ما حضور داشته باشین و از دیدن آثار فیض ببرید.
از 6 ام اردیبهشت به مدت 1 هفته...صبح 9 تا عصر
مکان : خانه فر هنگ تبریز
افتتاحیه: 1 شنبه 6 ام اردیبهشت1388--------ساعت 4 اینا
I wAnt tO shaRe MY tirEdnEsS........!!!
از شما دعوت میشه تا در نمایشگاه گروهی گرافیک ما حضور داشته باشین و از دیدن آثار فیض ببرید.
از 6 ام اردیبهشت به مدت 1 هفته...صبح 9 تا عصر
مکان : خانه فر هنگ تبریز
افتتاحیه: 1 شنبه 6 ام اردیبهشت1388--------ساعت 4 اینا
سال نوی همگیتون مبارک!
در این سال نو البته به جز ۳ روز اولیه ی آن بسی داریم احساس شعف میکنیم از اتفاقات دور و برمان...از انسانهای اطراف بیزار شده و شدیدا علاقه مند به مخلوقات دیگر خدا شده ییم...که از این اتفاق شدیدا خوشحال میباشیم!
ای بابا (!) چه سخته کتابی حرف زدن![]()
خیلی پر رویی میخواد بعد مدتها اومدن و یهو اینجوری صمیمی وبلاگ نوشتن...خب منم پر رو!
البته که مسافرت نرفتیم و میزبان بودیم...هم خوش گذشت هم نه!یعنی هیچ سالی مثل امسال روزای اولیه ی سال اینجوری تجربه های مختلف کسب نکرده بودم(!) حس میکنم حتی میتونم به مادر بزرگمم درس زندگی بدم من(تجربس دیگه!
)
خلاصه الان ۳ روزه رسما دارم خوش میگذرونم با موسیقی و طراحی و فکر کردن!هیچ سالی اینقد به خودم و دور و بریام عمیق فکر نکرده بودم!خب دیگه سال جدیده منم جدید شدم!شادتر!مرموزتر و شاید دیوونه تر !![]()
برمیگردم با عکسای نوروزیی که گرفتم![]()
قعلا!
یاحق!(قربون حق برم که همه چیو اونجوری که قشنگه درستش میکنه و غیر منتظره!)
همه ی بچه ها یه کاغذ بزارن رو میز ..یک در میان بشینن
!!
نه استاد...ما تازه اول ترممونه چه امتحانی..نه استاد..ما امتحان نمیدیم!
قول میدم سخت نیس...شما کاغذارو آماده کنید یک در میان بشینید.....
نه استاد.غیر ممکنه!اصرار نکنید!ما امتحان بده نیستیم!....
اصلا یه کار دیگه یی میکنیم..همه کاغذاتون اندازه ی کف دست باشه کافیه...جاهاتونم نمیخواد عوض شه!!!
استاد کوییزه یا اسم شهرت؟![]()
ما امتحان نمیدیما گفته باشیم..![]()
خب بابا کاغذا رو میز!
تقلبم نکنید!![]()
میخوام یه سوال بینشی یه سوال خیلی ساده بپرسم ازتون ...![]()
خب بپرسید ولی ما امتحان نمیدیم!![]()
آماده اید؟![]()
بله ! ولی ما امتحان نمیدیم![]()
خب
حروف الفبا رو به ترتیب بنویسین رو کاغذ...
چی ؟؟شوخی میکنید؟(بمب خنده ی کلاس
) حروف الفبا؟![]()

اگه تموم کردید نفر اول هر ردیف کاغذا رو جمع کنه بیاره بزاره رو میزم!
تو دلم کلی خندیدم ..آخه حروف الفبام شد سوال...همه که بلدن...کاغذمو نوشتم و چون نفر اول بودم پا شدم کاغذ بقیه رو جمع کنم! همه مشغول بودن ...تعجب کردم..انگار دارن مسئله ی فیزیک حل میکنن!
من:کاغذاتونو بدین میرما!!! ![]()
یه لحظه صبر کن....خسیس چی میشه یه تقلب بده دیگه!بعد" گ "چی مینویسن؟
زهره حروف الفبا چند تاس
؟؟
من:
یعنی تو نمیدونی چند تاس؟؟نیمدونی بعد "گ "چی میاد...اه اه چه قلم خوردیم کردی کاغذو...یه حروف الفبا این همه دنگ و فنگ داره؟!!!
زهره زهره توروخدا کاغذمو برمیگردونی از اول درستشو بنویسم؟
من تو دلم : خاک عالم تو حروف الفبای فارسی غلط داره..مگه امتحان تافله؟!!!
بازم خندیدم ...یه خنده ی تلخ ...به خودم که فکر میکردم همه بلدن و استاد دستمون انداخته و به بقیه که حروف الفبای خودشونم از حفظ نیستن!..چطور میشه که آدم حروف الفبا شو که با اون مینویسه و میخونه بلد نیس؟!!!
شمام که داری وبلاگو میخونی!یه قلم کاغذ بردار بنویس...خودتو امتحان بکن...کسیم نمیفهمه!!!

!. شبا ساعت ۹ خاموشی داشتم و وقتی مشقام میموند میرفتم زیر میز ناهار خوری پشت جارو برقی قایم میدم مشق مینوشتم که لو نرم. به خواهر کوچیکتر و برادر بزرگترم زور میگفتم
!اولین باریم که ترسو تجربه کردم وقتی بود که با داداشم توپ بازی میکردم..که داداشم واسه این که از شرم خلاص شه توپو انداخ تو انباری وقتی خواستم برم برش دارم گفت نرو اونجا جن داره
...! بازم بگم؟ا
!!!یا رو صندلی دبیر مبانیمون چسب کاغذی به شکل ضربدری میذاشتیم که وقتی نشست و پا شد بچسبه به مانتوش!!!گاهیم وقتی حوصله ی درس نداشتیم جیم میشدیم تو تاریکخونه ی عکاسی
) ...سر زنگای تصویر سازی چون اضافه میموندیمکلی ناظم شیفت عصرو اذیت میکردیم!!زنگای صفحه آراییم هرکی یه گوشه ی هنرستان بود...گاهیم در اتاق کامپیوترو پشت سر معلممون قفل میکردیم و در میرفتیم!سر زنگای خط در گرافیکم جمع میشدیم دور استادمون گولش میزدیم که فیلمی که آوردیمو اجازه بده دور هم ببینیم!تابستونشم کارامون واسه جشنواره کشوری انتخاب شد با هم رفتیم یه هفته ارومیه ..اونجام کم آتیش نسوزوندیم!
آن هنگام که برف میبارد
دانستن این که
تن پرنده ها گرم است!

اولین برف زمستونی تبریز بارید...
خود را شناور در آسمان حس میکنم
آزادتر از ماه
هوا سرد است اما پرواز تیزتر شده
یخ نمیزند برف میبارد
دیگر در آن بالا دست ستاره ای نمانده....!
(ایلیاد سابچی)

یلدا......
یلدا.....
قشنگ بود!
هر سال!!
خوش میگذشت...
اما.....!
یلدای امسال حال و هوای دیگه یی داره
سوز داره
سوزش دلو میسوزونه!!!
دوسش ندارم!!!!
::::یلدا مبارک::::
امروز شنبس....روز نوشتن وبلاگ!!!![]()
امروز شنبس....سرما خوردم!!!![]()
(از هر چی برفه بدم میاد نفرین برف منو گرفت یحتمل)
بابا من هنوز امتحان رانندگیم مونده رو زمین لیز که رد میشم قطعا!!خدا نکنه!!![]()
امروز شنبس....در نهایت سرما خوردگی بسیار کوزت شدم
!!!باور کن!
با یه سری از رفقا داریم داستان مینویسیم!!!
داستان طنز!!!
کاراکتراشم خودمونیم....
یه داستان طنز با 7 هشت تا نویسنده!!!چه شــــــــــــــــود!!
چی؟؟؟چاپش کنیم؟؟؟نه اصلا حرفشم نزن...!
هنوز سرمون رو بدنمون راحته والا...خدا رو چه دیدی شاید اگه سیر شدیم چاپش کردیما
!!!
امروز شنبس ....فقط 1 روز وقت دارم طرحای نهاییمو تحویل بدم!!!
(زیاده زیاد) اگه تایید شن!!!عالی میشه !!!
امروز شنبس....نرفتم چلچراغ بگیرم....بابا هوا خیلی ناجوانمرده....سرده....میفهمی؟سرد!
امروز شنبس....یعنی به عبارتی 37 روز مونده تا پایان آزادی بنده و شروع 2 باره ی درس و مشق!!!

امروز شنبس....منتظر چی هستی ؟؟....مسلما فردام یک شنبس!!
امااااا....شنبه روز خوبی بود!شکر!